|
آتش دل
|
||
|
ای مردم عالم در این دنیا به چه کارید هیچ ندارید اگــــر عشق ندارید ... |
من فکر می کنم روز تولد آدم یه روز خیلی خاصه نه به خاطر اینکه چندین سال قبل توی چنین روزی به دنیا میایم چون که همه توی اون روز یه جورایی باهامون مهربون ترن یا اگرم مهربون تر نباشن لااقل دست از خساست همیشگی شون بر میدارن و کلی بهمون ابراز احساست میکنن بهمون میگن چقدر دوسمون دارن و بر خلاف همیشه لبخند میزنن حتی اگر کلی اذیتشون کنی یا سر به سرشون بذاری با یه بزرگواری خاصی که مخصوص اون روزه میگن اشکال نداره یه سال دیگه هم گذشت و تو هنوز بزرگ نشدی بعدش همه چیز با خوبی و خوشی میگذره یا برامون وقت صرف می کنن تا چیزی که مورد علاقمون باشه تهییه کنن و با کلی سختی و حوصله کادوش می کنن و سلیقه به خرج میدن و... به هر حال دارن از عزیز ترین چیز زندگیشون ( زمان ) برای خوشحال کردنمون مایه میذارن.
بچه ها بابت حضور گرمتون، نگاههای مهربونتون، لبخندهای شیرینتون، ممنون.
دیروز جای خیلی هاتون خالی بود خیلی از عزیز ترین هاتون .ولی ممنون به یادم بودین تبریک های صمیمانتون به دستم رسید ممنون از کادوهایی که بهم دادین یا خجالت زدم کردین برام فرستادین .دیروز بهترین روز تولدی بود که توی عمرم داشتم چون بین دوستام و با یه عالمه خوبی و مهربونی گذشت .
هر از چندگاهی که بیکار میشم مشغول رویا پردازی برای آینده (آینده ای که حتی از یک ثانیه دیگه اش هم خبر نداریم ) میشم . ترم سوممه ، هیچی دیگه حوصله درس ندارم با این وضعیت یه جور برنامه چینی میکنم که انگار تمام دانشگاههای دنیا از علامه گرفته تا ال.اس.ای و استن فورد همه و همه منتظرن ببینن که من کدومشون رو برای ارشد انتخاب میکنم!
چند روز پیشتر با دوستی قدم میزدیم و صحبت همین جور چیزها بود داشتم برنامه های جدیدم رو با آب و تاب تعریف میکردم .حرفهام که تموم شد به من نگاه کرد و فقط یک جمله گفت :
« جگر عشق نداری ، سفر شیر مرو! »
به نام آنکه:
از همه بیشتر دوستم دارد
و از همه بیشتر دوستش دارم
تو،
آزادی در عین بندگی
بنده ای در عین آزادی
آزاد آفریده شده ای، اما جز بندگی خالق را بجا آوردن جایز نیست،خالقی که خلق را رها نمی کند مطمئنا...
بنده ای، بنده ی خالقی٬ تا در جهت رسالتت گام برداری، رسالتی که جز قدم برداشتن در جهت آزادی و رستگاری خلق نیست، خلقی که رستگاریش در گرو قرب الهی ست...
روابطی کامل در عین سادگی بین خالق و مخلوق.
تشکر از لطف فراوان محمد حسین ضیایی بابت عکس، که آسمان دانشکده است.
روزها از پی هم می گذرند
و من چون ماهی سر گردانی در تنگ بلور
آب را فریاد میزنم آب . . . !
بسم رب الشهداء و الصدیقین

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...
هو البصیر

شاید فقر تا خود گورستان هم برود
(وقتی به دیدار اموات می رید به انواع مختلف سنگهای قبر توجه کنید!)٬ اما
درون گور٬ بعید می دانم...
هو البصیر
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی!
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است.
پسر: آهان اگر اینطور است،قبول است.
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم.
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است.
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است.
بالاخره پدر به دیدار مدیر عامل بانک جهانی است.
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیر عامل سراغ دارم.
مدیر عامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیر عامل: اوه، اگر اینطور است، باشد.
نتیجه ی اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید، اما باید روش مثبتی برگزینید.
نمونه بومی:
یکی از دوستان چون سرمایه ای نداشت مدتی در بازار رایانه شاگردی می کرد، بعد مدتی یک شرکت ثبت کرد که خودش یک تنه آبدارچی و کارمند و منشی و مدیرعامل و عضو هیئت مدیره اش بود، توسط شرکتش 10 کارت اعتباری 10,000,000 ریالی (با کارت اعتباری بدون اینکه در هنگام خرید پولی پرداخت کنید می توانید خرید کنید و یک ماه بعد به بانک پرداخت کنید) از یکی از بانکهای خصوصی گرفت، اول ماه با کارت اعتباری، قطعات می خرید و طوری می فروخت که آخر ماه بتواند با بانک تسویه کند و با سودی که از خرید و فروش میبرد زندگیش رو بچرخونه.
هوالبصیر
پیوسته تو را به رهگذر خواهم ماند
در راه تو با دیده ی تر خواهم ماند
دیدار تو امشب به دلم افتاداست
تا وقت سحر چشم به در خواهم ماند
نمی دانم که ما را عشق مهمان می کند یا نه
به جامی این پریشان را غزل خوان می کند یا نه
دلم تنگِ رخ ِساقی در این تنگِ غروب آیا
درِ میخانه باز و باده گردان می کند یا نه
دریغا عمر من طی شد نمی دانم که می داند
چه ها با این دلِ مجنونِ حیران می کند یا نه
...
دلم تنگ محب است و امیدم لطف او آیا
شب جمعه مرا در عشق مهمان می کند یا نه
* اشعار از سروش علی
** عکس از آقای میم.پسرخاله
به گُه کشیدیمش ، توش زندگی میکنیمم = میهن
مهم نیست که نداریمش ، چون تو دورانی که خودمونم یادمون نمیاد داشتیمش = فرهنگ
اجازه داریم هرچی "درسته ! " بگیم = آزادی بیان
به خاطرش مردند ، می میرند ، خواهند مرد ! = ... ؟
|
|