تبليغاتX
آتش دل
 
آتش دل
 
 
ای مردم عالم در این دنیا به چه کارید هیچ ندارید اگــــر عشق ندارید ...
 
به نام اولین نگارنده

سلام

می خوام از حسادت دو حسود بگم حسادت دو نفر که اگه این سطور رو دنبال کنید باهاشون آشنا می شید.

هنوز هم کاغذ و قلم بهترین های زندگیم هستن از اون دوران که نوشتن رو آموختم همین بوده و هست حتی قبل از ورود به دبستان ، کم کم نقششون پر رنگ و پر رنگ تر شد تا روزی که حتی نفس کشیدنم هم به این دو وابسته شد٬ حال اگر نباشند مثل آسمی ها به نفس نفس می افتم . خیلی وقت ها حکم مشاور رو برام دارن و وقتی جایی گیر می کنم قلم رو٬ رو کاغذ میذارم و می دوونمش٬ حل شدن یا نشدن اون مشکل یا مسئله بماند آرامشی به من اعطا می کنن که از صد تا راه حل هم حلّال تره. حلال مشکلات٬ حلال نامشکلات ...

روزی که با وبلاگ آشنا شدم فکر کردم یک دوست جدید یک همراه جدید شاید هم یک قلم و کاغذ جدید پیدا کردم بعد از مدتی کوتاه اولین پست رو تو حبل المتین گذاشتم وبلاگی که فکر می کنم برای من بهترین بود و هست٬ شاید که نه مطمئنا بخاطر دلیل ساخته شدنش . خب همه می دونین که حس آدم تو اون لحظه وصف ناشدنی چیه ...اولین پست زندگی تو یه دنیای تازه . همین حس باعث متولد شدن این وبلاگ شد .

اما الان خودش شده یه مشکل راحتتر بگم شده یک معضل فکر می کردم می تونم ده ها دفتر دست نوشته هام رو بیارم تو وب و یا حداقل آنچه از این به بعد رو کاغذ میارم رو تو وب هم بذارم .

اما ، اما الان قلم وبم نمی نویسه یعنی بنویس ننویس داره٬ رو مخِیله ام خط خطی میکنه اما دریغ از یک خط متعادل فقط مثل کودکی که تازه مداد دست گرفتن رو یاد گرفته رو مخیله ام نقش میزنه .

مثل این خودکارای بیک که جوهرش خشک شده حتی یک کلمه رو هم نمی تونه کامل بنویسه ، نفسش می بره. ولی این قلم وقتی رو کاغذ میاد مثل مداد جادویی کودکیم روان روان حتی از یک پارکر یا دیپلمات هم بهتر دفترم رو سیاه می کنه ، سیاهی که رو دلم می نشینه . وقتی با این کاغذ و قلم هستم فرق نمی کنه کاغذش سفید باشه یا سیاه٬ پاره باشه یا A4 تا نخورده گوشه ی یک کتاب باشه یا وسط سطور یک دفتر ، قلمش بیک باشه یا پارکر، آبی باشه یا سبز یا حتی مشکی ، تیز باشه یا کند ، تحسین کنه یا حتی ...

هر چی دل تنگش می خواد جا میذاره ، بعضی وقت ها هم رو اون چیزایی رو که از خودش جا گذاشته می پوشونه .

 

شاید این حسودی قلم و کاغذ قدیمیه که اجازه نمیده با یک قلم و کاغذ جدید انس بگیرم . شاید هم بخاطر این که مادر من قبل از اینکه من به مدرسه برم خوندن و نوشتن رو به من آموخت و راز قلم و کاغذ رو تو گوش من نغمه کرد .

این است راز دیر آپیدن من ...

 


پی نوشت : خدایی ناکرده تصور نشود بنده از نوشتن در این وبلاگ اندکی دو دل هستم یا حتی ملول نه خیر ما :تا زنده ایم رزمنده ایم

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:46  توسط احسان مطهری مطلق  | 

به نام خالق دوستی

 

یکی از بهترین هایم آتش دلش را با مرکبش در هم آمیخته و با نی آغشته به آن دوات ولوله ای در دفترمان برپا ساخته  .

باشد که گلستان شود آتش دلتان که گلستانی روئید در دل ما با نوای این ساز و با زمزمه ی برگ و دوات و نی٬ نی ای که فقط در دستگاه دل می نوازد٬ همین.

خواسته که نوای دلش را ساز کند ، هلهله ای در نماز و نیاز بر پا کرده .

خواسته رازی از دفتر دلش را نغمه کند ، نغمه اش پرده پرده ی دل را ناز کرده .

                                               احسان مطهری مطلق 


آتشی برای گلستان شدن!

نوشته ای برای تولد "آتش دل"

زنده ایم. فقط همین! نه ذره ای بیش و نه ذره ای کم.

لحظه ها بی توجه به خستگی های مان می گذرند. یک ثانیه، یک ثانیه. نه لحظه ای بیش و نه لحظه ای کم.

گفته اند "وقت طلاست". آن قدر کرده اند در گوشمان این جمله را که زنده بودنمان تبدیل به مسابقه ای مضحک شده است. هر که با شتاب تر، برنده تر.

شتاب تا بر تجربه بیهودگی هامان بیفزاییم. هر روز سرکار رفتن، خوردن و خوابیدن. شاید هم جشن تولدی یا مسجدی برای ماتم.

شکایت هم که می کنیم، یا می گویند زندگی در بیهودگی غرق است و یا می گویند اینجا عبورگاهی است برای عذاب. همه اش عذاب.

اما،

ناگهان، بی مقدمه، بدون آن که بدانیم چیست و چطور، می آید. با سکوتی پر از فریاد. دیده را می دوزد بر لبخندی. بر دو چشم. امان از این دو چشم که با آدمی چه ها می کند.

چشمانی که خبر از عمق جان می دهند و آتشی می اندازند بر دل.

نه از این آتش های معمولی. آتشی که خبر از تحول می دهد. بیهوده نبودن بیهودگی ها. خبر از فتح سمرقند و بخارا. مژده پیروزی بر شیطان.

اینجاست که "انتخاب" معنا می دهد. قدرتی افزون بر قدرت تمام بدی های عالم، قدرتی برای با خدا بودن، خدا بودن، در قلب، این مرکز جان، شکل می گیرد. و به تو  فریاد زنان گویند: بگو، خواهی از این قدرت برای مهار عقل استفاده کنی یا برای مهار احساس؟ برای با او بودن به هر قیمتی یا برای او را "دوست داشتن"؟

دیده ای خدا چگونه ما را دوست دارد؟

آری، کنون است هنگام، برای انتخاب سوختن در آتش یا گلستان کردن اش به شیوه ابراهیمیان!

در تولد "آتش دل" بیایید برای زنده بودنش دعا کنیم و بگوییم زنده باد "آتش دل".

و تولدت مبارک.

 علی شهلا

 


پی نوشت: می دانم خیلی دیر نوشتم برای تولدت. اما دوستانه است دیگر. ببخش.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:51  توسط احسان مطهری مطلق  | 

 به نام خودش...

تقریبا سه هفته پیش بود که بهم گفتن یه سری از دوستان می خوان جمع بشن و یه سفری به قم و جمکران داشته باشن منتها از گفتن اون دوست معلوم بود که از دعوت من هنوز مطمئن نیست٬ شاید به اصرار یکی دیگه از دوستان تا اون حد هم من رو تو جریان گذاشتن ، بهم گفتن که اگه قرار بر اومدنت شد بهت می گیم .یک هفته بعد من حقیر هم به این جمع دعوت شدم . از اینکه قرار شد با این دوستان برم سفر اون هم جمکران خیلی خوشحال شدم حقا ً هم خوشحالی داره. روزشماری و لحظه شماری های من که تموم بشه می رسیم به پنجشنبه۱۲ مرداد ساعت ۴ بعد از ظهر با اینکه من زودتر از ساعت ۴  رسیدم ولی اکثر دوستان جمع شده بودن، اتوبوس هم به موقع رسید اما خبری از آقا حمید نبود انسان دوست داشتنی هستن حداقل من که دوسش دارم . جاتون خالی تو مسیر یه بازی جالب رو تجربه کردم تو اولین تجربه ، من ِ از همه جا بی خبر شدم مافیا ولی با کمک سه نفر دیگه از دوستان ( مافیا های عزیز) زدیم و کشتیم و بازی رو بردیم بعد از پیوستن دوستان تو قم، به قول قمی ها رفتیم زیارت حاج خانوم و در ادامه هم خوندن نماز و یه کمیل باصفا قرارمون شد ۱۵ دقیقه بعد از کمیل زیر ساعت بزرگ اما یک سری از دوستان طی یک حرکت... دل مدیره ی گروه رو خون کردن چشمتون روز بد نبینه با ۱۰ من عسل که سهل با ۱۰ من افزودنی های مجاز شیرین کننده هم نمی شد بری طرفشون اگه رو سرش آب قم رو می ریختیم می شد یه تولیدی نمک بزنیم. بعد رفتیم تالار دایی ( شوهر خاله ) اقا رسول که در همون مکان اقرار کرد که بزودی یک کارت دعوت برای همون تالار بهمون بده که تو لباس دامادی ببینیمش .

بعد از شام، تو اتوبوس تولد چهارتا از دوستان رو گرفتیم که اگه تو ترتیبش اشتباه نکنم : آقا رسول، خانم همایونی، دادا جواد و همایون گل بودن . بعد هم برامون یه سوپ ریز داشتن که همچین هم ریز نبود به بزرگی سنگهای کوه حضرت خضر علیه السلام بود اون بالا خیلی باصفا بود خیلی ...

قدمگاه خضر علیه سلام یه اطاق بسیار کوچک بود که دو تا در کم عرض و کوتاه داشت و یک محراب ...! از اون بالا هم کل شهر قم زیر پات می نمود. یکی از دوستامون یه کار خیلن باحالی انجام داد که بماند...

راستی آرزوی خوردن بستنی رو رو دلمون گذاشتن.بعد هم مسجد جمکران که چه صفایی داشت یک سری از سسل ها چنان گرم صحبت شده بودنند که مورد اعتراض زائرین نا آشنایی قرار گرفتند که جهت زیارت خوابیده بودنند دقت کنید جهت زیارت...؟ نمی دونم چرا بعد یکی دو ساعت تا شعاع ۵۰ متریمون خالی شد؟ صبح هم دعای ندبه دیر شروع شد ولی با صفای خاصی خونده شد بعد هم صبحانه خوشمزه و مخصوص جناب رئیس جعفری که مورد لطف و عنایت همه قرار گرفت ولی خداییش با لیموترش محشر بود . حرکت به سمت تهران و جدا شدن از دادا جواد و پسر خاله و لیدر گروه که بهتر نگم با لباس مبارکش دوستان چه ها که نکردند...!وقتی به تهران رسیدیم سختترین کار دنیا خداحافظی بود و همون موقع که داشتم خداحافظی می کردم دلم برای تک تک دوستان تنگید .

دوباره که داشتم مطلبمو مرور می کردم به دو نکته پی بردم :

۱- اصولا کسی جاش خالی نبوده چون همه ی دوستانی که مطالب منو می خونن اونجا بودن

۲- همه چیز این سفر خاص بوده حداقل برای من .

امیدوارانه امیدوارم که با این دوستان بیشتر سفر کنم ٬ به همه جای ایران اصلا انشاالله مکه و مدینه آره چرا که نه اون دوستایی که رفتن مثل آقا حمید و آقا رسول می دونن کسی که یه بار میره چقدر دلتنگ اونجا میشه ...

در آخر هم از : آقا رسول ٬ خانم عسگری٬ دادا مهدی(چشمک٬ چون کار خاصی نکرد) و همه ی دوستان همراه بخاطر همه ی مهربونیاشون ممنون .

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:5  توسط احسان مطهری مطلق  | 
 

سلام لبنان ٬ سلام حزب الله

خوشا بحال ما

                       که می بالیم به اینکه می دانیم خون چمران در وجود حزب الله زنده و روشن است و آوای نامش هنوز در لبنان غوغا بپا می کند و می نازیم به حاج احمدی که هنوز در بند که نه رهاست از تمام دشمنان.

اما ٬ اما از اینکه خود اینجایم سر به زیر دارم ...

هان٬    ای سید حسن 

                                      ای سید حسن نصرالله

حقا که خوب نشان دادی که کامل شاگردی ٬برای استادت ٬برای خمینی مان

حال که دشمن این چنین آتش را روا داشته و بظاهر دوستان٬ پشتت را خالی کرده اند  ٬ تو بجنگ تو را به حق خون فرزند شهیدت ٬پسرت ٬ قسم می دهیم بجنگ که پیروزی از آن توست .

و بدان پیامبر پیامبر از سوی خدایت برای این قوم آمد ولی این قوم یکی یکی را انکار کرد حال نوبت توست ٬ حال که فرصت انتقام را به تو داده اند  انتقام بگیر ...

انتقامی سرخ یا سبز که تو خود خوب می دانی

                                                         هر دو پیروزیست اگر در راه رضای خدایت باشد...

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:20  توسط احسان مطهری مطلق  | 
بسم النور

خداوندآ !

                              مرا دریاب

که دل دریایی من

                                 بی تو مرداب است...!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:37  توسط احسان مطهری مطلق  | 
کسی مرا نساخت ٬خدا مرا ساخت...!

به نام مهربانترین مهربانان

به نام پادشاه پادشاهان

سلام دوستان ...

ما هم بالاخره با کلی کلنجار رفتن با خودمونو دیگرون تصمیم به وبلاگیدن گرفتیم .

نمی دونم چقدر از کارمون درسته و چقدرش غلط اما امیدوارم برا هم مفید باشیم و بتونیم یه کارایی برا آروم کردن دلهامون بکنیم .

دو پاره ابر ٬آرام و خوش آهنگ

                           به سراغ هم آمدند.

ناگهان برقی زد و قهقه ی دیداری.

و دو نیمه سیب سقراطی ٬ یک سیب شدند.

و باریدن گرفت .

                                نخستین بهار آغاز شد...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 12:1  توسط احسان مطهری مطلق  | 

 

من که از آتش دل چون خم می در جوشم  

                                                       مهر بر لــب زده خون می خورم و خاموشم

قـصد جانسـت طمع در لـب جـانـان کــــردن  

                                                      تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم

من کـی آزاد شـوم از غــم دل چـون هر دم 

                                                      هـند وی زلـف بـتی حـلقه کـند در گـوشــم

حـاش لله که نـیم مـعـتقـد طاعـت خـویـش

                                                     این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم

هـسـت امـیـدم که علی رغـم عدو روز جزا

                                                      فـیض عـفـوش نـنـهد بار گــنه بر دوشـــــم

پـدرم روضـه ی رضـوان بدو گـندم بـفـروخـت

                                                      مـن چـرا مـلک جـهان را بـجـوی نفروشــــم

خرقه پوشـی من از غایـت دینـداری نیست

                                                      پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشـــم

من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خــم

                                                      چـکـنم گــر سـخـن پـیر مـغـان نیـنوشـــــم

                        گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق          

                        شـعر حـافـظ بـبـرد وقـت سـمـاع از هـوشـــم          

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 9:32  توسط امیرحسین و احسان  | 
 
  بالا