|
آتش دل
|
||
|
ای مردم عالم در این دنیا به چه کارید هیچ ندارید اگــــر عشق ندارید ... |
یه نور سفید وآبی و بعدش هم صدای مهیبی که به گوش میرسه! توی آسمون سایه روشن ابرهای سیاه وسپیدکه زیبایی آفرینش رو به رخ آدم می کشن به چشم می خوره از لا به لای همین ابرها میشه پرتوهای نور رو دید که به سختی تونستن مفری از لا به لا ی ابرها پیدا کنن و خودشون به سطح زمین برسونن تا ببینن این پائین چه خبره .
وقتی ضربه های نرمشُ روی شونه هام حس کردم تازه اولش بودکم کم احساس کردم از لا به لای موهام راهی پیدا کرده به پوست سرم رسیده تا از روش سُر بخوره بیاد پائین حالا آروم آروم از روی دماغ و گوشام میپره پائین .
باد سردی شروع به وزیدن میکنه حرکتشُ می تونم روی مو و پوست تنم احساس کنم سرده ولی هنوز دوست دارم توی این نم نم بارون قدم بزنم ...
دیگه خیلی دیر شده کاملاْ خیس شدم و دیگه چیزی حس نمیکنم بارون شدید شده به سختی می تونم بازتاب چراغهای پیاده رو رو روی زمین ببینم تمام بدنم بیحس شده اما هنوز میتونم صدای قطره های بارون و صدای شلخ شلخ کفشمُ توی آب رو بشنوم.
این مطالب آخرین نوشته های یک بیماره روانیه
قبل از مرگش که گویا عاشقه بارون بوده !!!
های شیعه ها گریه کنین
محشر غم به پا کنین
فرق علی دوا شده
درد علی روا شده
پشت در خونه ی ما یتیما بی قرارن
شیر خدا چشماشو بست بگین دیگه شیر نیارن
بابای خوب و نازنین شبیه مادرم شدی...
بابا ز ما خسته شدی که بسته ای بار سفر
مثل مادر تنها نرو
زینب و با خودت ببر
بخاطر حسین که دل و به دریا نزدم
یتیماتو دیدم و من زانوی غم بغل زدم
بی تو این خانه غریب است
کار من امن یجیب است

ای مولای من ای امیرم
دلمان را مشکن ...
این کاسه ی پر از شیر بهر توست
بنوش و از بستر بلند شو...
امیرم دیگر در ویرانه ها شب سیاه سپیده نخواهد دید .
یک دم بنگر حال زار مرا
بی قرار مرا
ای تمام امیدم ...
آخر چه بگویم به زینبت آخر چگونه دلداری دهیم دختر پدر را
آقا جان:
تو را به جان فاطمه ات(س) بین حال زار زینب را ...
آقا جان ببین ...
باز چه توانم گفت جز
امان از دل زینب (س)
این اولین پست مستقل منه .اگه خدا یاری کنه دیگه از این به بعد پست گذاشتنامون مرتب و منظم میشه.
سوم راهنمایی که بودم مدرسمون یه انجمن ادبی داشت که با همت بچه ها و یکی از معلمامون که برامون خیلی بیشتر از یک معلم بود تونستیم دوتا نشریه هم به چاپ برسونیم .البته لازم به ذکره که منو چون خیلی شیطونی میکردم و همه چیزُ به هم می ریختم زیاد اونجا راهم نمی دادن !
این مقدمه رو گفتم که بگم این شعری که به عنوان اولین پستم براتون می نویسم از یه دوسته قدیمیه (مجید) که توی همون انجمن ادبی می نوشت اون موقع ۱۴-۱۵ سالش بیشتر نبود خیلی شعرش به دلم نشست .
ای آنکه می گویی به من پرواز کن پرواز کن
پس خود بیا لطفی بکن قفل قفس را بار کن
یا رب بده سرمایه ای ازشاعری جان مایه ای
پس خود به تنهایی خدا اشعارم آدم ساز کن
یا رب تو با هر خواهشم جاوید کن آرامشــم
چشم و دلم را باز کن با عاشقان هم راز کن
ای خالق و معبود من ای عشق تو مقصود من
بــالـی بـده حــالــی بــده آمــاده پـرواز کـــن
ولی نه برای تو

پ.ن:
نمی دونم این دنیا چه جوری می تونه بعضی وقتا آدمایی که از خودش بزرگترن رو تو خودش جا بده
|
|