|
آتش دل
|
||
|
ای مردم عالم در این دنیا به چه کارید هیچ ندارید اگــــر عشق ندارید ... |
هو البصیر...
پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگوئی رئیس شرکت گفت :
"شما همه جزو تیم ما هستید ،شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست دارید بخورید،بنابراین فکر آدم های دیگر را از سر خود بیرون کنید ."
آدمخوارها قول دادند با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.
چهار هغته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت : "می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید ،من از همه ی شما راضی هستم ،اما یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده است .کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده ؟"
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت ، رهبر آدمخواها از بقیه پرسید :کدوم یک از شما نادونا اون نظافتچی رو خورده ؟
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا برد .
رهبر آدمخواها گفت :ای احمق !
طی این چهار هفته ما مدیران مسئولان و مدیران پروژه را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا رو خوردی و رئیس متوجه شد!
از این به بعد لطفا کسانی را که کار می کنند نخورید .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است"
"مهدی اخوان ثالث"
روی مبل کناری نشسته بود اونم از این مهمونی کسل کننده خسته شده بود، بزرگتر ها مشغول صحبت بودند و من باز مثل همیشه چیزی نداشتم بگم سکوتی از نا گفته ها فاصله ها رو زیاد می کرد، عرق سردی روی پیشونیم نشته بود ولی احساس گرما می کردم نبضم رو می تونستم احساس کنم، بار ها و بارها توی دلم حرفهای زیادی باهاش زده بودم و حالا به دنبال واژه هایی می گشتم که رنگ و بوی معنی داشته باشند و سر صحبتم باز بشه ...
حیا ! عجب واژه غریبی .
با کمال وقاحت در تلا لو چشمان پر فروغش در بی کران نگاهی که به ابدیت یک لحظه ختم می شد غرق شده بودم و سیراب از شرابی ازلی ...
و حال در خلوتم با تنهایی ، سرمست ، از خاطراتی دور می نگارم و خمّار ازلی را شکر می گویم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
می دو ساله و محبوب چهارده ساله همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر
«شیخ اجل»

|
|