تبليغاتX
آتش دل
 
آتش دل
 
 
ای مردم عالم در این دنیا به چه کارید هیچ ندارید اگــــر عشق ندارید ...
 

هو الخالق

از سوم دبیرستان تا حالا آرزوی یک کوهنوردی درست و حسابی رو دارم یادمه سوم که بودم یک هفته مونده بود به عید با سام (بهترین دوست دوران راهنمائی و دبیرستانم )از دربند رفتیم بالا و از توچال برگشتیم پائین،معرکه بود ،اصلن حرف نداشت ،ترس ،بدون حتی یک موجود زنده که راهنمائیمون کنه ، سرما ٬ باد و کولاک ، حتی خستگی و اضطرابش هنوز برام معرکس ،دو تا آدم دیوونه ی ماجراجوئی خاطراتش هنوز برام ناب.

از اون به بعد هر دفعه که می رفتم بالا باید زودتر از اون که حتی کوچکترین کمبودی تو انرژیم احساس کنم ویا حتی کوچکترین علاقه ای به برگشت داشته باشم بر می گشتم پائین چون بقیه می خواستن برگردن.

چندبار یادمه که تودلم گفتم خب بچه ها برگردن من میرم بالا ولی حتی نتونستم تصور نگاههای بچه هارو تحمل کنم .

پنجشنبه به یه کوهنوردی دعوت شدم صبح شال و کلاه کردم و رفتم پای کوه از اون جائی که ساعت 1 کلاس(کلاسی که ثبت نامم توش عجیب بوده ...) داشتم تا تونستم گازشو گرفتم که به بالاترین جائی که ممکنه برسم ساعت 11:30 به خاطر همون کلاس کذائی مجبور شدم از دوستانم خداحافظی کنم و برگردم پائین اونا هم تصمیمشون رفتن تا پلنگچال بود (که اگر بیشتر بود مطمئنن من پیششون می موندم )

ولی به اجبار ،تمام انرژیم و تمام آرزوهایم را اون بالا گذاشتم و با دلی گرفته بر گشتم .

حدودا ساعت 8 شب بود که از کلاس رسیدم خونه هنوز لباسام تنم بود که با خودم گفتم یه زنگ بزنم به یکی از دوستان و ببینم ادامه ی کوهنوردی بهشون خوش گذشته یا نه !

گوشی رو که برداشت گفتم کجائی پسر بی ما رفتی بالا خوش گذشت ؟

گفت: عالی ، حرف نداره ما هنوز نرسیدیم پائین چون بعد از پلنگچال باز هم ادامه دادیم و الان داریم از توچال بر می گردیم پائین !

اول باورم نشد ولی بعد انگار یک سطل آب یخ خالی کردن روم ٬ تمام لحظات خداحافظی اون روز به سرعت از جلوی چشمانم عبور کرد نا خودآگاه سرم رو گرفتم رو به بالا و گفتم:

                                     آه ٬ ای خدا ...

راستش نمی دونم چرا رسیدن به آرزوم رو از دست دادم یا چرا...(از من گرفته شد)

شاید با خودتون بگید خب این یک اتفاق سادست ،تو یک کلاس ثبت نام کردی و نتونستی بری بالا ولی برای من به این سادگی ها هم نیست ...

تنها چیزی که می تونه آرومم کنه اینه که به دوستانم حسابی خوش گذشته .وقتی رفتم پائین کوه به استقبالشون کلی اشتیاق داشتند که از خاطرات زیباشون تعریف کنند خاطراتی که سختی ها و اضطرابهاشم براشون معرکه بوده.

این عکس رو ببینید تا گوشه ای از زیبائیهایی که من دلدادشونم و دیدنشون رو از دست دادم رو درک کنید:

                 

 

-راستی دیروز(۱۴ دی) تولد آبجی کوچیکه بود که صدباره تولدش رو بهش تبریک میگم و براش آرزوی...

 

سایتون کم نشه

    یاحق      


پ.ن : از دوستانی که به بنده عنایت داشتند و با نظر لطفشون بنده رو به بازی دعوت کردند تشکر کرده و قول می دهم به زودی در موردش پست بذارم و دلیل به تاخیر افتادنش را توضیح دهم.

 

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 22:25  توسط احسان مطهری مطلق  | 
 
  بالا