|
آتش دل
|
||
|
ای مردم عالم در این دنیا به چه کارید هیچ ندارید اگــــر عشق ندارید ... |
به نام آنکه:
از همه بیشتر دوستم دارد
و از همه بیشتر دوستش دارم
تو،
آزادی در عین بندگی
بنده ای در عین آزادی
آزاد آفریده شده ای، اما جز بندگی خالق را بجا آوردن جایز نیست،خالقی که خلق را رها نمی کند مطمئنا...
بنده ای، بنده ی خالقی٬ تا در جهت رسالتت گام برداری، رسالتی که جز قدم برداشتن در جهت آزادی و رستگاری خلق نیست، خلقی که رستگاریش در گرو قرب الهی ست...
روابطی کامل در عین سادگی بین خالق و مخلوق.
تشکر از لطف فراوان محمد حسین ضیایی بابت عکس، که آسمان دانشکده است.
بسم رب الشهداء و الصدیقین

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...
هو البصیر

شاید فقر تا خود گورستان هم برود
(وقتی به دیدار اموات می رید به انواع مختلف سنگهای قبر توجه کنید!)٬ اما
درون گور٬ بعید می دانم...
هو البصیر
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی!
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است.
پسر: آهان اگر اینطور است،قبول است.
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم.
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است.
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است.
بالاخره پدر به دیدار مدیر عامل بانک جهانی است.
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیر عامل سراغ دارم.
مدیر عامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیر عامل: اوه، اگر اینطور است، باشد.
نتیجه ی اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید، اما باید روش مثبتی برگزینید.
نمونه بومی:
یکی از دوستان چون سرمایه ای نداشت مدتی در بازار رایانه شاگردی می کرد، بعد مدتی یک شرکت ثبت کرد که خودش یک تنه آبدارچی و کارمند و منشی و مدیرعامل و عضو هیئت مدیره اش بود، توسط شرکتش 10 کارت اعتباری 10,000,000 ریالی (با کارت اعتباری بدون اینکه در هنگام خرید پولی پرداخت کنید می توانید خرید کنید و یک ماه بعد به بانک پرداخت کنید) از یکی از بانکهای خصوصی گرفت، اول ماه با کارت اعتباری، قطعات می خرید و طوری می فروخت که آخر ماه بتواند با بانک تسویه کند و با سودی که از خرید و فروش میبرد زندگیش رو بچرخونه.
هوالبصیر
پیوسته تو را به رهگذر خواهم ماند
در راه تو با دیده ی تر خواهم ماند
دیدار تو امشب به دلم افتاداست
تا وقت سحر چشم به در خواهم ماند
نمی دانم که ما را عشق مهمان می کند یا نه
به جامی این پریشان را غزل خوان می کند یا نه
دلم تنگِ رخ ِساقی در این تنگِ غروب آیا
درِ میخانه باز و باده گردان می کند یا نه
دریغا عمر من طی شد نمی دانم که می داند
چه ها با این دلِ مجنونِ حیران می کند یا نه
...
دلم تنگ محب است و امیدم لطف او آیا
شب جمعه مرا در عشق مهمان می کند یا نه
* اشعار از سروش علی
** عکس از آقای میم.پسرخاله
هو البصیر

سماوری که به بزم حسین (علیه السلام) می جوشد
بخار رحمت آن جرم خلق می پوشد
ز سلسبیل و باده و تسنیم کمتر گوی
بگو حکایت مستی که چای می نوشد
پ.ن: اگر برکتی باشد تقدیم می کنم به چای نبات عزیز
هو الخالق
از سوم دبیرستان تا حالا آرزوی یک کوهنوردی درست و حسابی رو دارم یادمه سوم که بودم یک هفته مونده بود به عید با سام (بهترین دوست دوران راهنمائی و دبیرستانم )از دربند رفتیم بالا و از توچال برگشتیم پائین،معرکه بود ،اصلن حرف نداشت ،ترس ،بدون حتی یک موجود زنده که راهنمائیمون کنه ، سرما ٬ باد و کولاک ، حتی خستگی و اضطرابش هنوز برام معرکس ،دو تا آدم دیوونه ی ماجراجوئی خاطراتش هنوز برام ناب.
از اون به بعد هر دفعه که می رفتم بالا باید زودتر از اون که حتی کوچکترین کمبودی تو انرژیم احساس کنم ویا حتی کوچکترین علاقه ای به برگشت داشته باشم بر می گشتم پائین چون بقیه می خواستن برگردن.
چندبار یادمه که تودلم گفتم خب بچه ها برگردن من میرم بالا ولی حتی نتونستم تصور نگاههای بچه هارو تحمل کنم .
پنجشنبه به یه کوهنوردی دعوت شدم صبح شال و کلاه کردم و رفتم پای کوه از اون جائی که ساعت 1 کلاس(کلاسی که ثبت نامم توش عجیب بوده ...) داشتم تا تونستم گازشو گرفتم که به بالاترین جائی که ممکنه برسم ساعت 11:30 به خاطر همون کلاس کذائی مجبور شدم از دوستانم خداحافظی کنم و برگردم پائین اونا هم تصمیمشون رفتن تا پلنگچال بود (که اگر بیشتر بود مطمئنن من پیششون می موندم )
ولی به اجبار ،تمام انرژیم و تمام آرزوهایم را اون بالا گذاشتم و با دلی گرفته بر گشتم .
حدودا ساعت 8 شب بود که از کلاس رسیدم خونه هنوز لباسام تنم بود که با خودم گفتم یه زنگ بزنم به یکی از دوستان و ببینم ادامه ی کوهنوردی بهشون خوش گذشته یا نه !
گوشی رو که برداشت گفتم کجائی پسر بی ما رفتی بالا خوش گذشت ؟
گفت: عالی ، حرف نداره ما هنوز نرسیدیم پائین چون بعد از پلنگچال باز هم ادامه دادیم و الان داریم از توچال بر می گردیم پائین !
اول باورم نشد ولی بعد انگار یک سطل آب یخ خالی کردن روم ٬ تمام لحظات خداحافظی اون روز به سرعت از جلوی چشمانم عبور کرد نا خودآگاه سرم رو گرفتم رو به بالا و گفتم:
آه ٬ ای خدا ...
راستش نمی دونم چرا رسیدن به آرزوم رو از دست دادم یا چرا...(از من گرفته شد)
شاید با خودتون بگید خب این یک اتفاق سادست ،تو یک کلاس ثبت نام کردی و نتونستی بری بالا ولی برای من به این سادگی ها هم نیست ...
تنها چیزی که می تونه آرومم کنه اینه که به دوستانم حسابی خوش گذشته .وقتی رفتم پائین کوه به استقبالشون کلی اشتیاق داشتند که از خاطرات زیباشون تعریف کنند خاطراتی که سختی ها و اضطرابهاشم براشون معرکه بوده.
این عکس رو ببینید تا گوشه ای از زیبائیهایی که من دلدادشونم و دیدنشون رو از دست دادم رو درک کنید:
-راستی دیروز(۱۴ دی) تولد آبجی کوچیکه بود که صدباره تولدش رو بهش تبریک میگم و براش آرزوی...
سایتون کم نشه
یاحق
پ.ن : از دوستانی که به بنده عنایت داشتند و با نظر لطفشون بنده رو به بازی دعوت کردند تشکر کرده و قول می دهم به زودی در موردش پست بذارم و دلیل به تاخیر افتادنش را توضیح دهم.
هو البصیر...
پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگوئی رئیس شرکت گفت :
"شما همه جزو تیم ما هستید ،شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست دارید بخورید،بنابراین فکر آدم های دیگر را از سر خود بیرون کنید ."
آدمخوارها قول دادند با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.
چهار هغته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت : "می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید ،من از همه ی شما راضی هستم ،اما یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده است .کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده ؟"
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت ، رهبر آدمخواها از بقیه پرسید :کدوم یک از شما نادونا اون نظافتچی رو خورده ؟
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا برد .
رهبر آدمخواها گفت :ای احمق !
طی این چهار هفته ما مدیران مسئولان و مدیران پروژه را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا رو خوردی و رئیس متوجه شد!
از این به بعد لطفا کسانی را که کار می کنند نخورید .
هو الخالق
...کودکی را بی هیچ بهانه ترک مکن وگرنه همه چیز را
باخته ای ... همه چیز را
کودکی زیباست
...بی خیالیِ خیره کننده
نترسیدن از فردا
...چرا می گویند بد است ،زشت است که من الا کلنگ بازی کنم
، نه هیچ زشتی ندارد
...مگر چه عیب دارد که بخاطر یک تمشک تیغ ها را تحمل کنیم آری
،آری بخاطر یک تمشک ترش
...چرا نباید من کودکانه از درختی ،آلبالو بچینم و مزه مزه کنم
...بدان که اگر می خواهی چیزی برای عرضه داشته باشی باید
...
بایدکودکی را با خود بهمراه بیاوری...
عزیز من٬ حبیب من٬
هرگز از کودکیت آنقدر فاصله مگیر که صدای شادمانه اش را نشنوی ...هرگز
حالا بیائید دستهایمان را به او بسپاریم تا
...
تا به ما بگوید که چگونه باید گیس های یک عروسک را شانه کنیمبس است دیگر اینهمه
...آه ای کودکی...
یا رب...
چند روزیست که دگر حال ندارم
با گردش ایام دگر کار ندارم
عمریست که بدنبال هم نفس می گردم
شاید دگر نای نفس نیز ندارم
هر کس زبرم می گذرد پرسد از احوال
هیچ نگویم که بجز زردی رنگ هیچ ندارم
غمین که بودیم هوایمان نیز غمین تر گشته
این هوا را من نیز دگر هیچ نیازی ندارم
تو گر توانی ما را بری از این دیار بیا
که من دگر جایی در این دیار نیز ندارم
این برگ نیز آخر شد اما من بگویم
توکل را هنوز دارم اگر هیچ ندارم
های شیعه ها گریه کنین
محشر غم به پا کنین
فرق علی دوا شده
درد علی روا شده
پشت در خونه ی ما یتیما بی قرارن
شیر خدا چشماشو بست بگین دیگه شیر نیارن
بابای خوب و نازنین شبیه مادرم شدی...
بابا ز ما خسته شدی که بسته ای بار سفر
مثل مادر تنها نرو
زینب و با خودت ببر
بخاطر حسین که دل و به دریا نزدم
یتیماتو دیدم و من زانوی غم بغل زدم
بی تو این خانه غریب است
کار من امن یجیب است

ای مولای من ای امیرم
دلمان را مشکن ...
این کاسه ی پر از شیر بهر توست
بنوش و از بستر بلند شو...
امیرم دیگر در ویرانه ها شب سیاه سپیده نخواهد دید .
یک دم بنگر حال زار مرا
بی قرار مرا
ای تمام امیدم ...
آخر چه بگویم به زینبت آخر چگونه دلداری دهیم دختر پدر را
آقا جان:
تو را به جان فاطمه ات(س) بین حال زار زینب را ...
آقا جان ببین ...
باز چه توانم گفت جز
امان از دل زینب (س)
ولی نه برای تو

پ.ن:
نمی دونم این دنیا چه جوری می تونه بعضی وقتا آدمایی که از خودش بزرگترن رو تو خودش جا بده
یا رب...
آسمان تاریک بود٬نغمه در گوش نسیم می کرد
و نسیم دریا را نوازش می داد
دریا آرام و آب زلال
پای من همچون ماهی
هوس شیطنت روزگار کودکی را داشت
ناگهان دیدم که ترم از آب
برگشتم به این عالم درد
هرچه که می بست پایم را بگذاشتم به کنار
رفتم و رفتم بسوی او
مثل پرواز پروانه بسوی شمع
غرق در آرامش دریا
مغروق در سکوت و عظمت
وای که چه زیبا بود آن شب...

آسمان از پشت کوه ها می نگرد ...
خورشید تاب طلوع دوباره ندارد٬ آخر خجل است از روی مرد از دست نامردان...
ماه شرمگین است آری شرمگین است که نمی تواند شب مهتابی را به زمینِ بدون او هدیه کند...
همه چشم براه اویند...
...و او خواهد آمد
یا مهدی روحی فداک
سلام
می خوام از حسادت دو حسود بگم حسادت دو نفر که اگه این سطور رو دنبال کنید باهاشون آشنا می شید.
هنوز هم کاغذ و قلم بهترین های زندگیم هستن از اون دوران که نوشتن رو آموختم همین بوده و هست حتی قبل از ورود به دبستان ، کم کم نقششون پر رنگ و پر رنگ تر شد تا روزی که حتی نفس کشیدنم هم به این دو وابسته شد٬ حال اگر نباشند مثل آسمی ها به نفس نفس می افتم . خیلی وقت ها حکم مشاور رو برام دارن و وقتی جایی گیر می کنم قلم رو٬ رو کاغذ میذارم و می دوونمش٬ حل شدن یا نشدن اون مشکل یا مسئله بماند آرامشی به من اعطا می کنن که از صد تا راه حل هم حلّال تره. حلال مشکلات٬ حلال نامشکلات ...
روزی که با وبلاگ آشنا شدم فکر کردم یک دوست جدید یک همراه جدید شاید هم یک قلم و کاغذ جدید پیدا کردم بعد از مدتی کوتاه اولین پست رو تو حبل المتین گذاشتم وبلاگی که فکر می کنم برای من بهترین بود و هست٬ شاید که نه مطمئنا بخاطر دلیل ساخته شدنش . خب همه می دونین که حس آدم تو اون لحظه وصف ناشدنی چیه ...اولین پست زندگی تو یه دنیای تازه . همین حس باعث متولد شدن این وبلاگ شد .
اما الان خودش شده یه مشکل راحتتر بگم شده یک معضل فکر می کردم می تونم ده ها دفتر دست نوشته هام رو بیارم تو وب و یا حداقل آنچه از این به بعد رو کاغذ میارم رو تو وب هم بذارم .
اما ، اما الان قلم وبم نمی نویسه یعنی بنویس ننویس داره٬ رو مخِیله ام خط خطی میکنه اما دریغ از یک خط متعادل فقط مثل کودکی که تازه مداد دست گرفتن رو یاد گرفته رو مخیله ام نقش میزنه .
مثل این خودکارای بیک که جوهرش خشک شده حتی یک کلمه رو هم نمی تونه کامل بنویسه ، نفسش می بره. ولی این قلم وقتی رو کاغذ میاد مثل مداد جادویی کودکیم روان روان حتی از یک پارکر یا دیپلمات هم بهتر دفترم رو سیاه می کنه ، سیاهی که رو دلم می نشینه . وقتی با این کاغذ و قلم هستم فرق نمی کنه کاغذش سفید باشه یا سیاه٬ پاره باشه یا A4 تا نخورده گوشه ی یک کتاب باشه یا وسط سطور یک دفتر ، قلمش بیک باشه یا پارکر، آبی باشه یا سبز یا حتی مشکی ، تیز باشه یا کند ، تحسین کنه یا حتی ...
هر چی دل تنگش می خواد جا میذاره ، بعضی وقت ها هم رو اون چیزایی رو که از خودش جا گذاشته می پوشونه .
شاید این حسودی قلم و کاغذ قدیمیه که اجازه نمیده با یک قلم و کاغذ جدید انس بگیرم . شاید هم بخاطر این که مادر من قبل از اینکه من به مدرسه برم خوندن و نوشتن رو به من آموخت و راز قلم و کاغذ رو تو گوش من نغمه کرد .
این است راز دیر آپیدن من ...
پی نوشت : خدایی ناکرده تصور نشود بنده از نوشتن در این وبلاگ اندکی دو دل هستم یا حتی ملول نه خیر ما :تا زنده ایم رزمنده ایم
یکی از بهترین هایم آتش دلش را با مرکبش در هم آمیخته و با نی آغشته به آن دوات ولوله ای در دفترمان برپا ساخته .
باشد که گلستان شود آتش دلتان که گلستانی روئید در دل ما با نوای این ساز و با زمزمه ی برگ و دوات و نی٬ نی ای که فقط در دستگاه دل می نوازد٬ همین.
خواسته که نوای دلش را ساز کند ، هلهله ای در نماز و نیاز بر پا کرده .
خواسته رازی از دفتر دلش را نغمه کند ، نغمه اش پرده پرده ی دل را ناز کرده .
احسان مطهری مطلق
آتشی برای گلستان شدن!
نوشته ای برای تولد "آتش دل"
زنده ایم. فقط همین! نه ذره ای بیش و نه ذره ای کم.
لحظه ها بی توجه به خستگی های مان می گذرند. یک ثانیه، یک ثانیه. نه لحظه ای بیش و نه لحظه ای کم.
گفته اند "وقت طلاست". آن قدر کرده اند در گوشمان این جمله را که زنده بودنمان تبدیل به مسابقه ای مضحک شده است. هر که با شتاب تر، برنده تر.
شتاب تا بر تجربه بیهودگی هامان بیفزاییم. هر روز سرکار رفتن، خوردن و خوابیدن. شاید هم جشن تولدی یا مسجدی برای ماتم.
شکایت هم که می کنیم، یا می گویند زندگی در بیهودگی غرق است و یا می گویند اینجا عبورگاهی است برای عذاب. همه اش عذاب.
اما،
ناگهان، بی مقدمه، بدون آن که بدانیم چیست و چطور، می آید. با سکوتی پر از فریاد. دیده را می دوزد بر لبخندی. بر دو چشم. امان از این دو چشم که با آدمی چه ها می کند.
چشمانی که خبر از عمق جان می دهند و آتشی می اندازند بر دل.
نه از این آتش های معمولی. آتشی که خبر از تحول می دهد. بیهوده نبودن بیهودگی ها. خبر از فتح سمرقند و بخارا. مژده پیروزی بر شیطان.
اینجاست که "انتخاب" معنا می دهد. قدرتی افزون بر قدرت تمام بدی های عالم، قدرتی برای با خدا بودن، خدا بودن، در قلب، این مرکز جان، شکل می گیرد. و به تو فریاد زنان گویند: بگو، خواهی از این قدرت برای مهار عقل استفاده کنی یا برای مهار احساس؟ برای با او بودن به هر قیمتی یا برای او را "دوست داشتن"؟
دیده ای خدا چگونه ما را دوست دارد؟
آری، کنون است هنگام، برای انتخاب سوختن در آتش یا گلستان کردن اش به شیوه ابراهیمیان!
در تولد "آتش دل" بیایید برای زنده بودنش دعا کنیم و بگوییم زنده باد "آتش دل".
و تولدت مبارک.
علی شهلا
پی نوشت: می دانم خیلی دیر نوشتم برای تولدت. اما دوستانه است دیگر. ببخش.
به نام خودش...
تقریبا سه هفته پیش بود که بهم گفتن یه سری از دوستان می خوان جمع بشن و یه سفری به قم و جمکران داشته باشن منتها از گفتن اون دوست معلوم بود که از دعوت من هنوز مطمئن نیست٬ شاید به اصرار یکی دیگه از دوستان تا اون حد هم من رو تو جریان گذاشتن ، بهم گفتن که اگه قرار بر اومدنت شد بهت می گیم .یک هفته بعد من حقیر هم به این جمع دعوت شدم . از اینکه قرار شد با این دوستان برم سفر اون هم جمکران خیلی خوشحال شدم حقا ً هم خوشحالی داره. روزشماری و لحظه شماری های من که تموم بشه می رسیم به پنجشنبه۱۲ مرداد ساعت ۴ بعد از ظهر با اینکه من زودتر از ساعت ۴ رسیدم ولی اکثر دوستان جمع شده بودن، اتوبوس هم به موقع رسید اما خبری از آقا حمید نبود انسان دوست داشتنی هستن حداقل من که دوسش دارم . جاتون خالی تو مسیر یه بازی جالب رو تجربه کردم تو اولین تجربه ، من ِ از همه جا بی خبر شدم مافیا ولی با کمک سه نفر دیگه از دوستان ( مافیا های عزیز) زدیم و کشتیم و بازی رو بردیم بعد از پیوستن دوستان تو قم، به قول قمی ها رفتیم زیارت حاج خانوم و در ادامه هم خوندن نماز و یه کمیل باصفا قرارمون شد ۱۵ دقیقه بعد از کمیل زیر ساعت بزرگ اما یک سری از دوستان طی یک حرکت... دل مدیره ی گروه رو خون کردن چشمتون روز بد نبینه با ۱۰ من عسل که سهل با ۱۰ من افزودنی های مجاز شیرین کننده هم نمی شد بری طرفشون اگه رو سرش آب قم رو می ریختیم می شد یه تولیدی نمک بزنیم. بعد رفتیم تالار دایی ( شوهر خاله ) اقا رسول که در همون مکان اقرار کرد که بزودی یک کارت دعوت برای همون تالار بهمون بده که تو لباس دامادی ببینیمش
.
بعد از شام، تو اتوبوس تولد چهارتا از دوستان رو گرفتیم که اگه تو ترتیبش اشتباه نکنم : آقا رسول، خانم همایونی، دادا جواد و همایون گل بودن . بعد هم برامون یه سوپ ریز داشتن که همچین هم ریز نبود به بزرگی سنگهای کوه حضرت خضر علیه السلام بود اون بالا خیلی باصفا بود خیلی ...
قدمگاه خضر علیه سلام یه اطاق بسیار کوچک بود که دو تا در کم عرض و کوتاه داشت و یک محراب ...! از اون بالا هم کل شهر قم زیر پات می نمود. یکی از دوستامون یه کار خیلن باحالی انجام داد که بماند...
راستی آرزوی خوردن بستنی رو رو دلمون گذاشتن.بعد هم مسجد جمکران که چه صفایی داشت یک سری از سسل ها چنان گرم صحبت شده بودنند که مورد اعتراض زائرین نا آشنایی قرار گرفتند که جهت زیارت خوابیده بودنند دقت کنید جهت زیارت...؟ نمی دونم چرا بعد یکی دو ساعت تا شعاع ۵۰ متریمون خالی شد؟ صبح هم دعای ندبه دیر شروع شد ولی با صفای خاصی خونده شد بعد هم صبحانه خوشمزه و مخصوص جناب رئیس جعفری که مورد لطف و عنایت همه قرار گرفت ولی خداییش با لیموترش محشر بود . حرکت به سمت تهران و جدا شدن از دادا جواد و پسر خاله و لیدر گروه که بهتر نگم با لباس مبارکش دوستان چه ها که نکردند...!وقتی به تهران رسیدیم سختترین کار دنیا خداحافظی بود و همون موقع که داشتم خداحافظی می کردم دلم برای تک تک دوستان تنگید .
دوباره که داشتم مطلبمو مرور می کردم به دو نکته پی بردم :
۱- اصولا کسی جاش خالی نبوده چون همه ی دوستانی که مطالب منو می خونن اونجا بودن
۲- همه چیز این سفر خاص بوده حداقل برای من .
امیدوارانه امیدوارم که با این دوستان بیشتر سفر کنم ٬ به همه جای ایران اصلا انشاالله مکه و مدینه آره چرا که نه اون دوستایی که رفتن مثل آقا حمید و آقا رسول می دونن کسی که یه بار میره چقدر دلتنگ اونجا میشه ...
در آخر هم از : آقا رسول ٬ خانم عسگری٬ دادا مهدی(چشمک٬ چون کار خاصی نکرد) و همه ی دوستان همراه بخاطر همه ی مهربونیاشون ممنون .
سلام لبنان ٬ سلام حزب الله
خوشا بحال ما
که می بالیم به اینکه می دانیم خون چمران در وجود حزب الله زنده و روشن است و آوای نامش هنوز در لبنان غوغا بپا می کند و می نازیم به حاج احمدی که هنوز در بند که نه رهاست از تمام دشمنان.
اما ٬ اما از اینکه خود اینجایم سر به زیر دارم ...
هان٬ ای سید حسن
ای سید حسن نصرالله
حقا که خوب نشان دادی که کامل شاگردی ٬برای استادت ٬برای خمینی مان
حال که دشمن این چنین آتش را روا داشته و بظاهر دوستان٬ پشتت را خالی کرده اند ٬ تو بجنگ تو را به حق خون فرزند شهیدت ٬پسرت ٬ قسم می دهیم بجنگ که پیروزی از آن توست .
و بدان پیامبر پیامبر از سوی خدایت برای این قوم آمد ولی این قوم یکی یکی را انکار کرد حال نوبت توست ٬ حال که فرصت انتقام را به تو داده اند انتقام بگیر ...
انتقامی سرخ یا سبز که تو خود خوب می دانی
هر دو پیروزیست اگر در راه رضای خدایت باشد...
خداوندآ !
مرا دریاب
که دل دریایی من
بی تو مرداب است...!
به نام مهربانترین مهربانان
به نام پادشاه پادشاهان
سلام دوستان ...
ما هم بالاخره با کلی کلنجار رفتن با خودمونو دیگرون تصمیم به وبلاگیدن گرفتیم .
نمی دونم چقدر از کارمون درسته و چقدرش غلط اما امیدوارم برا هم مفید باشیم و بتونیم یه کارایی برا آروم کردن دلهامون بکنیم .
دو پاره ابر ٬آرام و خوش آهنگ
به سراغ هم آمدند.
ناگهان برقی زد و قهقه ی دیداری.
و دو نیمه سیب سقراطی ٬ یک سیب شدند.
و باریدن گرفت .
نخستین بهار آغاز شد...
|
|